به امید حذف روز زن

همیشه برایم این سوال وجود داشته که آیا اختصاص دادن هر روز به یک مناسبت خاص جهت قدردانی ویا یادآوری شخص یا رویدادی ،یک مساله اجتناب ناپذیر بوده یاراهی برای پوشاندن تمام بی‌توجهی‌هایمان به آن سوژه مورد نظر در تمام روزهای دیگربوده‌است؟ طبیعتا پاسخم‌دومی بوده ،ما برای رها کردن وجدان خود از سنگینی بار تمام این نادیده گرفتن‌ها،مجبوریم هر روز به تقویم‌هایمان نگاهی بیندازیم تا بخاطر بیاوریم که امروز قرار است از چه چیز یا چه کسی قدردانی کنیم.
البته به زعم من این پیشفرض تلخ،اصلاارزش سوژه مورد نظر را نمیکاهد،یعنی در دیدگاه من قرار نیست ما وجدان‌دردمان را نادیده بگیریم که اتفاقا این یکی از بخشهای زیبای اخلاق بشر به حساب می‌آید که سعی میکند ظاهری هم که شده نقایص خود را جبران کند.
اما در مورد سوژه امروز بحث کاملا متفاوتی وجود دارد:
در دیدگاه فرگشتی به حیات،نرها و مادگان هر کدام بخاطر وظایف خاصی که به عهده دارند،جایگاه مشخصی در ادامه حیات داشته اند که به هیچ‌ وجه قابل حذف نیست،ولی برتری قدرتمندترها را نیز نمیتوان نادیده گرفت که این برتری از زمان شکل گیری اجتماعات توسط انسان بصورت نادیده گرفتن حقوق زنان و فرمانبردار کردن آنان نمود پیدا کرده است.
به عبارت دیگر هرچند نقش زن به علت توانایی زادوولد و همچنین نیاز مردان به آنان به هیچ وجه قابل حذف نبوده ،ولی حقوق اجتماعیشان بدلیل ضعف قوای جسمانی براحتی نادیده گرفته میشده،چراکه تعریف قدرت تا همین چند سده پیش،توانایی برای تامین غذا با شکار یا کشاورزی بود که ارتباط مستقیمی با توده عضلات داشت،اما با انقلاب صنعتی و تغییرات شگرف زندگی بشر بخصوص در قرن گذشته،نقش حجم عضله در کیفیت زندگی بشدت کاهش پیدا کرده‌است،و زنان توانسته‌اند در کنار مردان به ایفای نقش در زندگی مالی و اجتماعی بپردازند.
رتبه زنان در جوامع براساس نظام جغرافیایی یا اقتصادی دارای تفاوتهایی است که بروشنی با مقایسه کشورهای جهان اول با جهان سوم یا جوامع شهرنشین با روستانشین مشهود می‌باشد یعنی هرچقدر که زنان نقش کمرنگ‌تری در اقتصاد جوامع داشته باشند حقوقشان بیشتر مورد تجاوز مردان قرار میگیرد.
البته تجاوز به حقوق زنان وقتی در طول یک تاریخ چند هزارساله بررسی شود،بیشتر رنگ حقیقتی بنیادین به خود میگیرد تا یک انحراف و یک ظلم اکتسابی،واینجا نقطه‌ایست که مردان (هرچند جهان اولی و هرچند روشنفکر)در برابر زنان حق‌طلب موضع می‌گیرند.این جبهه‌گیری زنان را وادار کرده که برای حقوقشان مبارزه کنند.
مثال‌ها بسیار متعددند ولی روشنترین‌هایشان یکی مقایسه تعداد پوزیشن‌های سیاستمداران زن و مرد است که حتی در جهان اول تفاوتی فاحش دارد و این بزعم من تنها و تنها یک علت دارد: در جهان امروز سیاست آخرین حوزه قدرتمندبودن است و مردان به هیچ‌وجه حاضر نخواهند بود که این آخرین پله برتریشان به زنان را براحتی با آنها شریک شوند.یک نگاه ساده به ساختارهای مدیریتی نشان می‌دهد که پست‌های بالا اساسا به مردان تعلق دارد مگر اینکه خلافش ثابت شود.
مثال ملموس برای ما اما،تحمیل حجاب بر زنان ایرانی‌است.
اجباری کردن مساله‌ای که اتفاقا در شرع در مورد آن اختلاف نظرهای عمیقی وجود دارد،تاکید روی اینکه مساله حجاب دستور دینی غیرقابل برگشت است که جرات بحث کردن در مورد آن را بشدت کاهش میدهد و در نهایت بررسی این نکته که آنچه اصطلاحا قیام 15 خرداد خوانده می‌شود،یک دلیل اصلی داشته که در بیشتر کتابها و در کل تاریخی که جمهوری اسلامی آن را می‌نگارد ،نشانی از آن دلیل نمی‌بینیم،و آن دلیل، مخالفت نهاد مرجعیت سنتی با حق رای زنان بوده‌است.رژیم پهلوی و شخص محمدرضا پهلوی هر قصدی که از اعطای این حق به زنان داشته طبیعتا مخالفت با اسلام درآن نقشی نداشته‌است .
- اینجاست گارد مردسالارانه نهاد مذهب در برابر حقوق زنان که یک واقعیت مدرن است کاملا عریان می‌شود.
-اینجاست که رژیم حاکم کمپین یک میلیون امضای زنان را که به عقیده من در آغاز کاملا اجتماعی بودبه انواع انگ‌های سیاسی می‌آلاید.
-اینجاست که اینان تاب تحمل بی سروصداترین تجمعات مادران عزادار را هم برنمی‌تابند.
-اینجاست که اینان نقش گسترده و به عقیده من رهبرگونه‌ زنان شهرنشین ایرانی را در اعتراضات اخیر تحمل نکردند طوریکه صدای کروبی هم از شدت حمله اینان به زنان در آمد و آنرا با احترام گارد شاهنشاهی به زنان معترض سی سال پیش مقایسه کرد.
-اینجاست که اینان برای خرد کردن مقاومت زنان لایحه خانواده به مجلس می‌برند و در مقابل تنها سلاح زنان ،مهریه (که البته سلاح نا مناسبی‌است وباید به شیوه‌ای عادلانه و مانند قوانین جهان آزاد و در قبال حق طلاق و مالکیت نصف اموال،آنرا حذف کرد)را مورد حمله قرار می‌دهند.
امید به روزی دارم که درد وجدانمان چونان التیام پیدا کند که برای پاسداشت مقام زنان نیازی به تعریف یک روز خاص برایشان نباشد.
تارسیدن آن روز،روزتان مبارک.

وجدان بیداری که با مشاهده بیداری مردم، بارش را زمین گذاشت



آیت الله منتظری درگذشت، مرد پرقدرت سالهای دوراین سرزمین که وجدان بیدارش او را تبدیل کرد به آزادمردترین سیاستمداری که در طول یکصدسال اخیر در جامعه سیاستزده ایران حضور داشته است.
 هنوز پاسخ  تکان‌دهنده‌اش به شاگرد سابقش من‌را می‌لرزاند از شدت صراحت، وقتی از او پرسیدند چرا سکوت نکردی و چشم نبستی بر اشتباهات خمینی،تا خودت قدرت را تمام و کمال بدست گیری؟پاسخ داد :"ایمان و شرفم به من اجازه نمیداد و صدای ضجه خانواده‌های زندانیان سیاسی مدام در گوشم بود و شبها نمی‌گذاشت بخوابم". واین"ایمان و شرف"،برای من، قویترین وجدانی بوده که به عمرم دیده‌ام. بسیاری از ما نمی‌دانیم که در تابستان سیاه ، آیت الله منتظری جان هزاران هزار از این زندانیان را-که بسیاریشان از نظرفکری فرسنگها از او دوربوده‌اند- نجات داد که اگر نبود همیت وغیرتش، معلوم نیست داغ ننگ سران این رژیم ،چقدر عظیم‌تر و سیاه‌تر از آن‌چیزی میشد که امروز هست.
توصیف وجدان بیدار این مرد برای من، آنهم در موقعیتی که تازه چند ساعت از انتشار خبر درگذشتش میگذرد، کار آسانی نیست،بخصوص  باتوجه به بازگشت پیروزمندانه ایشان پس از 22 سالی که رژیم تمام تلاش خود را برای به فراموشی کشاندن این پیرعرصه دین انجام داد.ترکیب سنی بیشتراعضاء جنبش‌سبز متعلق به نسلی است که اصلا او را نمیشناسند،با این‌حال امروز وتنها درطول چند ماه،  وی را به مقام پدر معنوی جنبش خود رسانده ودر رثای از دست رفتنش در همین چند ساعت سوک‌ها سراییده.
اما آنچه مرا برای نوشتن این مقال برانگیخت اظهارنظری بود از یکی از همین اعضاء:" اینکه این رادمرد آنقدر زنده ماند که بیداری ایرانیها را ببیند" .
راست میگفت،88 سال ،عمر زیادیست برای کسی که متحمل اینهمه سختی شده: سالها زندان در میانسالی،از دست دادن فرزند ومتلاشی کردن فامیل بدست یاران قدیمی،ظلم یاران قدیمی به دیگر همراهان موسس نظام، خانه‌نشین شدن بدست همان یاران،دیدن جنایت،قتل و انحراف حکومتی که برای ساختنش زحمت کشیده بود و همچنین 22 سال حصر، که 7-6 سال آن ،حصر همه جانبه از سوی عمال رژیم بود.
سکوت مردم بر اینهمه ظلم ،در طول اینهمه سال،به زعم من ،آنچیزی بود که آیت‌الله را فرسود و همین اواخر که بیداری مردم را دید
وبرایش مسجل شد که جنبش‌سبز را سر بازایستادن نیست و مردم محکوم به پیروزیند، بالاخره وجدانش آرام گرفت و بار سنگینی را که سالها بر دوش میکشید زمین گذاشت.

انقلاب و ضدانقلاب در ایران






امروز مصاحبه‌ای در رادیو فردا خواندم که خیلی فراتر از یک مصاحبه و بیشتر، شبیه یک کلاس درس علوم سیاسی بود.
 به همه دوستداران مباحث تئوریک توصیه اکید دارم که مصاحبه دکتر حسن بشیریه با نشریه لوگوس رو از دست ندهند.
این نوشتار هرچند بسیار طولانی وسنگین است اما قدرت تحلیل بالای دکتر بشیریه باعث میشود از دست دادن چنین مطلب درخشانی کار احمقانه ای باشد.


مقایسه دقیق جنبش فعلی ایران با موارد مشابه در روسیه،انگلستان ،انقلابهای گذشته ایران چه در عصر مشروطه وچه انقلاب  سی‌سال پیش  ویا حتی تحلیل شورش‌های کور این سرزمین، یک کلاس آموزشی است برای کسانی که آینده این جنبش دموکراسی‌خواه ایرانی که امروز سبز خوانده میشود،برایشان مهم است.
در نهایت هشداری  برای رهبران ایران که این جنبش تنها یک گام با انقلاب فاصله دارد.


قلم جادویی



این مرثیه دلسوزانه مسعود بهنود برای حسین درخشان آنچنان به به دلم نشسته که تا حال چندین و چند بار آنرا خوانده یا بهتر بگویم بلعیده ام:
حسین تو را باید کشت

بهنود آنچنان به قلمش مسلط است که بسیاری از نویسندگان به آن در خفا رشک میبرند.حتی ابراهیم نبوی با وجود قلم قدرتمندی که دارد صراحتا میگوید : "به اعجاز فلم بهنود حسودیم می شود."
 به زعم من تسلط بهنود از سنخ تسلط دکتر سروش است بر چینش لغات ، هنگام سخن گفتن و از جنس تسلط شاملو است بر واژگان فارسی.
اما نوع نگاهش به مقوله ای مثل حسین درخشان از آن نگاههای نادریست که سخت میتوان درکش کرد.نگاهیست که خیلی هایمان دوست نداریم. ما همچنان دوست داریم دسته جمعی از هودر متنفر باشیم ،و در جمع های کوچک ناشناسمان بر طبل رسوایی او بکوبیم تا شاید ارجی بیابیم. تا شاید مرهمی بگذاریم بر زخمهایی که درخشان ، عمدی یا سهوی به ما واردکرد.
اما آنچه که بهنود از هودر تصویر میکند چیز دیگریست: هم ترحم بر انگیز است ،هم نیست.هم قدر شناسنده است هم تحقیرآمیز
در نهایت آنچه برای خواننده می ماند نگاهیست که چندان شبیه نگاه قبلی اش به هودر نیست  و این به شهادت کامنت هاییست که پای این مفاله در سایتهای مختلف خوانده ام.
مسعود بهنود از دید یک پدر مهربان،کارهای درخشان را نگاه کرده  ،نقد کرده و تلویحا از آنها گذشته است.
به هر روی این نوشته ار آن مقالاتیست که هر از چند ماه یک بار نظیر آن پیدا میشود .


اعدام: اسلامی یا ایرانی؟



 چند روز گذشته خیلی حس نوشتن راجع به  موضوع اعدام بهنود را داشتم كه به دلیل کالیبر بالا از خیرش گذشته بودم . حالا دوست عزیزی زحمت این کار کشیده است و جالب كه دقیقا از همان زاویه ای موضوع را دیده  كه من به آن نگاه میکردم .
من کل این ایده  در مورد  بد بودن برخورد  جامعه با  خانواده مقتول قبول دارم  و این را نتیجه یک بازی قدرتمند رسانه ای  میدانم تا انساندوستی مردم . اما نمی توانم بخش پر لیوان را هم نبینم :
آقا قبول ! اینکه قاتل را تا حد یک قدیس بالا ببریم یکی از مزخرفترین کارهای  هست كه امروز از جانب برخی رسانه ها و همچنین اهالی حقوق بشر در حال سر زدن است  ولی خوب ، هدفی در ذهنم شکل گرفته كه احساس میکنم با این وسلیه کثیف به آن نزدیکتر میشویم .
الان توضیح می دهم، من قبلا هم گفته ام وهم نوشته ام كه یکی از بزرگترین موانع بر سر راه ایران و ایرانیان در گذار از سنت به مدرنیته، قوانین قبیله ای  و عشیره ای حاکم بر جامعه است ،از جمله همین مجازات اعدام .در طول سالها زندگی طایفه ای كه در دیار مشرق زمین رواج داشته محافظت از قلمرو به صورت یکی از مهمترین ارزش های جوامع در آمده است حالا هرچیزی كه در این قلمرو تحت مالکیت نرینگان باشد طبیعتا باید به هرقیمتی حفظ شود . با این پیشفرض ،میشود بسیاری از رفتارهای انسانی و همچنین ارزش های موجود را تفسیر و توجیه کرد. از بد و زشت بودن دزدی بگیر تا خونریزی بر سر نگاه کردن به زنان قلمرو كه حتا امروز هم شاهد آن هستیم . جالب اینجاست كه در این نوع نگاه جان انسان داری کمترین ارزش است و تعاریفی كه ذکر شد بالاترین اولویتها را دارند، طوریکه به عنوان مثال اگر قانون، مانع کشتن کسی می شود که با مزاحمت برای یک زن به قلمرو مردان قبیله تجاوز کرده است ، اما همین قانون زن را به عنوان مایملک مرد می شناسد، پس اگر مرد کل صورت مساله را با کشتن زن پاک کند عملا راه های بسیاری برای فرار از مجازات جلوی پایش گذاشته میشود. پس عملا این قانون بدوی حاکم است که جامعه را از متمدن شدن باز می دارد.
مسایل این چنینی چندان ربطی به دین و ایمان و مذهب ندارند و بهتر است بگوییم در اینگونه موارد ، مذاهب هستند كه به دنبال رسوم حرکت میکنند و حکم میدهند . آنچه در این میان تعین کننده است ریشه های تاریخی جامعه مورد نظر است .
حذف خشونت از زندگی روزمره یکی از اولین اقداماتی است كه تک تک ما موظفیم شروع به انجام آن در شخصی ترین مسایل زندگیمان کنیم كه در غیر این صورت، دم از پیشرفت  زدن لطیفه ای بیش نخواهد بود . چرا كه اولین عامل پیشرفت، یعنی حاکمیت قانون _آنچیزی كه فقدان آن در جامعه ایران باعث شد باوجود ثروت بیشمار ، همیشه در رنکینگ عقب مانده ترینها گوی سبقت بربایم از کشور های دیگر _و تساوی همگان در برابر آن است.  حذف خشونت  یکی از نکات جالبی است که در چند ماه اخیر بوضوح در واکنش های مردم  به حوادث بعد از انتخابات شاهد بودیم  ، هر چند من هنوز به پتانسیل مردم ایران چندان خوشبین نیستم  و مشکلات شخصیتشان را بیش از آن میدانم كه با یک راهپیمای سکوت در موردشان حکم صادر کنم که با خشونت مشکل دارند و متمدن شده اند و چه و چه.سیاهی های وجود ما چنان در اعماق مغزمان نهادینه شده که بهبود آنها در یک مملکت سالم با حکمرانان معقول صدها سال وقت میبرد، ما که جای خود داریم.
حال این حرفها چه ربطی به پست شیخنا و مولانا داشت ؟ به نظرم روی انتقادات ایشان رویه ای بود كه در حال قربانی کردن ۲ طرف است ،رقابتی كه از سوی سنتی ها قاتل و خانواده اش و طرفداران حقوق بشر را میآزارد كه خود آنها به سهم خودشان خانوادی مقتول را بشدت میآزارند . اما همین روش نادرست در جائی كه از راه های مرسوم نمیتوان به مدرنیته رسید مارا در این راه گامی به جلو میبرد .بیائید با هم مروری کنیم بر رفتار خانواده  احسان: جوانی كه قربانی خیلی چیز ها شد به دست بهنود .شرح دقیق  آن را دیگران نگاشته اند، اما آنچه من میبینم رفتارهای گریزان انها برای رهائی از فشاریست كه همه برای بخشودن قتل فرزندشان بر انها وارد میکنند . تا لحظات آخر هم این دروغ گفتن ها و حرف عوض کردنها را شاهد بودیم . چند بار رضایت دادن و پس گرفتن و ۴ بار بردن قاتل پای طناب دار و حتا دروغ های لحظات آخر، همگی نشان از سنگینی باری است كه ما و دستگاه قضا قصد داشتیم بر شانه های ضعیف  آنها بگذاریم كه طبیعتا تاب تحملش را نداشتند و در نهایت هم از زیر آن گریختند.
سوالی پیش میاید : چگونه من به عنوان قانون با کوله باری از تجربیات قضایی و اجتماعی و با در نظر گرفتن تمام اثرات یک حکم بر آینده جامعه حقی را به کسی میدهم  و سپس هرگونه فشاری را بر او وارد میکنم كه از حقش استفاده نکند در حالی كه میدانم زخم خورده است و تعادل فکری مناسبی برای تصمیم گیری درست ندارد.شوخی نیست، پای احساس، عشق به همخون، نفرت از عامل قتل و پای یک عمر حسرت در میان است.
در نهایت این تراژدی به نظرمن، شبیه یک هدیه مبارک کثیف است ، واقعیت را قبول کنیم: کشور سنتی ،مردم کم سواد ،دولت سودجو و حاکمیت متشرع به جای عرفیگراها جائی باقی نمیگذارند برای آنکه امید داشته باشیم برای اینکه به زودی این احکام خشن از دادگاه های ما حذف میشوند . خوب پس منفور شدن و تحت حجمه قرار گرفتن خانواده مقتول توسط مردم میتواند عامل قدرتمندی باشد تا آیندگان به راحتی حاضر نباشند كه از حق خود برای قصاص استفاده کنند.خانواده نگونبخت احسان در این ره تنها حس خونخواهی خود را فرو نشاندند اما کیست كه در میزان گزاف هزینه پرداختی آنها برای این حق با من مخالف باشد .

 پ .ن :این پست قرار بود یک نظر  برای وبلاگ دوستم باشد ولی به علت طولانی شدن ترجیح دادم بصورت مستقل منتشرش کنم